هنگامی که نیستی،
صندلی خالیات را لمس میکنم
و اشیایی را که از تو سخن میگویند!
هنگامی که نیستی نگاهت را در ذهنم جستجو میکنم
به صدایت در درون خود گوش میدهم
و نشانههای عشق را دوباره کشف میکنم!
هنگامی که نیستی،
خود را فقیر میبینم رنگها کمرنگ میشوند
همه چیز در انتظار غرقه میشود
و ساعتها از طپیدن باز میمانند!
هنگامی که نیستی، هشیاری را تقویت میکنم
برای شناختنِ بختیاری عظمت عشق
و زندگی مشترک!
مارگوت بیکل
صدای یک مرد نفت فروش به نظر می رسد که از نفت سرچشمه گرفته باشد، خالص، غلیظ و عمیق. مردی مطلقا مطمئن از خودش و به طور عجیبی فریب انگیز و هر مردی که اینطور باشد بیشتر از یک دروغگو نیست. اسم او دانیل پلانیو است. در فیلم "خون به پا خواهد شد" که پل توماس اندرسون آن را کارگردانی کرده است، دانیل پلانیو سعی می کند که با بیل و کلنگ نقره را از زمین بیرون بکشد ولی در اخر با استخراج بشکه های بیشماری از نفت ثروت هنگفتی را به دست می آورد و تمام آن ثروت را برای خودش نگه می دارد. دانیل دی لوئیس شخصیت پلانیو را به مانند یک هیولای بزرگ درست کرده است که به خاطر منافع خودش به همه پشت می کند.
تماشا کردن فیلم مانند نظاره کردن یک بلای طبیعی است که شما نمی توانید خودتان را از آن دور نگه دارید. منظورم این نیست که فیلم بد است بلکه از عالی عالیتر است. فیلم صحنه هایی از ترس و تلخی، صحنه هایی از بی قراری و حیله گری، صحنه هایی پر از ترس و بیم و لحظه هایی نجواکننده و پایانی عجیب که فیلم خواستار آن است را در پی دارد. فیلم نمی توانست مثلا با یادداشتی اختصاصی پایان یابد، زیرا ... (ادامه مطلب را بخوانید)
"جونو" به کارگردانی جیسون ریتمن را تقریباً می توان بهترین فیلم امسال دانست. فیلمی بی نهایت هوشمندانه، مفرح و تأثیرگذار که داستان خود را در قالب یک کمدی اسکروبال آغاز می کند و در نهایت با شخصیت هایی همراه می شود که چاره یی جز دوست داشتن شان نداریم. البته عجیب است که چطور با وجود دیالوگ های مد روز این فیلم و لحن متظاهر و مغرورانه اش باز هم با تماشای آن می توانیم به درونیات یک زن جوان پی ببریم وبه شدت به او علاقه مند شویم.
آیا واقعاً می توان در میان بازی های امسال بازی بهتری از آنچه الن پیج در این فیلم ارائه داده است پیدا کرد؟ من که اینطور فکر نمی کنم. ممکن است بیشتر بازیگران قبول داشته باشند که اجرای نقش های کمدی نسبت به نقش های درام با سختی های بیشتری همراه است اما نمی توان از این نکته هم غافل شد که در میان نقش های کمدی آن نقشی که بر حضور ذهن بالا و اعتماد به نفس کامل متکی باشد و بتواند بدون آنکه راه دوری برود با حداقل توانایی ها مخاطب را بخنداند با دشواری های به مراتب بیشتری همراه است که الن پیج هم در این فیلم به طرز شگفت انگیزی از عهده آن برآمده است. من تنها در دو فیلم بازی پیج را دیده ام و با توجه به اینکه وی هنوز بیست سال دارد فکر می کنم در آینده نزدیک به یکی از بهترین بازیگران زمان خودش تبدیل خواهد شد.
می دانم که تعریف و تمجید من از این فیلم نباید تنها در حد گفتن اینکه تماشای«جونو» چقدر لذت بخش است باقی بماند. اما کیست که نداند این روز ها ... (ادامه مطلب را بخوانید)
قفس غواصی و پروانه فیلمی است درباره مردی که بلایی ناگهانی را تجربه می کند، چیزی که من را در جراحی های اخیرم بسیار ترساند. او درحالی که زنده و هوشیار است ولی قادر به برقراری ارتباط با دنیای اطرافش نیست و این موضوعی است که حتی فکر کردن به آن آدم را به وحشت می اندازد. فیلم اقتباسی است کاملا واقعی، از یک مرد و کتابی که او توانست به طور حیرت انگیزی بنویسد، اگرچه تنها با پلک زدن چشم چپش. ژان دومنیک بابی، ویراستار یک مجله مد فرانسوی به نام الی، بود. روزی او بر اثر سکته مرگباری فلج می شود و تمام بدنش به غیر از پلک چشم چپش از کار می افتد. متخصصان درمان شناسی او را قادر می سازند که به وسیله ای بتواند ارتباط برقرار کند. بدین ترتیب که الفبا را به ترتیب روی کاغذی نوشتند و بابی آنها را با پلک زدن چشم چپش انتخاب می کرد و توسط این روش کلمه به کلمه و پلک به پلک توانست شرح حال خود را به کتابی تبدیل کند. اثری که نام آن را قفس غواصی و پروانه گذاشت و در سال 1997 تنها مدتی قبل از مرگش انتشار یافت.
این کاری بسیار مافوق انسانی، از انسانی بسیار با اراده بود ولی چگونه می شد آنرا به فیلم تبدیل کرد؟ ...(ادامه مطلب را بخوانید)
مرد یک خودنویس برای خودش خریده بود.
پس از آن که چندین بار امضایش و سپس حروف نامش و بعد از آن آدرسش و چند خط موجدار و آدرس پدر و مادرش را روی یک برگ کاغذ نوشت، کاغذ جدیدی برداشت و آن را با دقت تا کرد و رویش نوشت: « اینجا خیلی سردم است» و ادامه داد: « میروم به آمریکای جنوبی» ، سپس کاغذ را برداشت و در ِ خودنویس را بست و به خمیدگی ِ حرفها نگریست و دید که چطور جوهر داشت خشک و تیره میشد -در فروشگاه لوازم نوشتاری تضمین شده بود که رنگ جوهر سیاه خواهد شد- ، خودنویس را دوباره در دست گرفت و نامش را پایین صفحه نوشت: پاول.
سپس همانجا نشست.
مدتی بعد در حالی که داشت روزنامهها را از روی میز جمع میکرد، نگاهش به آگهیهای سینمایی افتاد، به چیزی فکر کرد، زیرسیگاری را به گوشهای هل داد، کاغذی که خطوط موجدار را روی آن رسم کرده بود، پاره کرد، جوهر خودنویس را خالی کرد و دوباره در آن جوهر ریخت. برای رفتن به سینما اکنون دیگر دیر شده بود.
تمرین ِ کُر ِ کلیسا تا ساعت نه بهطول میانجامد، هیلدِگارد میبایست نه و نیم بازگشته باشد. او منتظر هیلدِگارد بود. پس از امتحانِ یکایک موزیکهای رادیو، آن را خاموش کرد.
اکنون وسط میز کاغذ تاشدهای قرار داشت و روی آن نام پاول بهرنگ آبی ِ تیره نقش بسته بود. همچنین روی آن نوشته شده بود: « اینجا خیلی سردم است».
هیلدگارد باید نه و نیم دیگر کم کم بازگردد. ساعت الآن نه بود. اگر زن نوشتهی او را میخواند، غافلگیر میشد و ماجرای رفتن به آمریکای جنوبی را هم باور نمیکرد، با این وجود پیراهنهای درون کمد را میشمرد، بالأخره باید یک چیزی اتفاق افتاده باشد. به «کلوب شیرها» تلفن میکرد.
«کلوب شیرها» روزهای چهارشنبه تعطیل است.
زن شاید لبخند میزد و یا نومید میشد، شاید هم با این مسئله کنار میآمد. موهایش را چندین بار آرام از روی چهرهاش کنار میزد، انگشت حلقهی دست چپش را در امتداد هر دو سوی گیجگاهش میکشید و بعد دکمههای پالتویش را بهآرامی بازمیکرد.
سپس مرد همانجا نشست و با خود فکر کرد که به چهکسی میتواند نامه بنویسد، دستور طریقهی استفاده از خودنویس را دوباره خواند - آرام بهسمت راست بچرخانید - متن فرانسویِ آن را هم خواند و متن انگلیسی را با آلمانی مطابقت داد، دوباره به نوشتهاش نگاه کرد، به نخلها اندیشید، به هیلدگارد اندیشید.
آنجا نشست.
نه و نیم بود که هیلدِگارد آمد و پرسید:« بچهها خوابند ؟»
زن موهایش را بهآرامی از روی چهرهاش کنار زد.
بهاری دیگر آمده است
آری
اما برای آن زمستانها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست.
ميكل آنجلو آنتونيوني، بعد از «فرياد» (
ساختار فرماليستي آثار آنتونيوني و به ويژه كسوف، دستكاري فرم روايت و داستانگويي كند و پرهيز از يكي از اركان فرم به نام توازي است، هرچند توازي از فرم كاسته ميگردد اما ... (ادامه مطلب را بخوانید)
«اولين چيزي که از يک ديوار انتظار داريم استواري و استحکام آن است. اگر يک ديوار مستحکم و پابرجا باشد ديواري خوب است و هدف از ساخت آن مساله ديگري است که بعد از استحکامش طرح مي شود. با اين حال حتي اگر بهترين و محکم ترين ديوار دنيا، ديوار يک اردوگاه کار اجباري باشد مطمئناً شايسته تخريب است.»
هر وقت مردم از من مي پرسند در فيلم ها به دنبال چه چيزي هستم و از تماشاي آنها چه هدفي را دنبال مي کنم گيج و عصبي مي شوم. به همين دليل زماني که قرار است خودم هم دليل علاقه مردم به فيلم هاي سينمايي را تئوريزه کنم، احتياط به خرج داده و چندان به چند و چون مساله توجه نمي کنم. اما به طور کلي مخاطبان در يکي از اين دو گروه قرار مي گيرند؛ گروهي در سينما به دنبال تجربه هايي مي گردند که به تجربه هاي خودشان در زندگي شبيه است و گروهي ديگر بي توجه به تجربه هاي شخصي خود، تجربه هاي جديدي را از سينما طلب مي کنند. با اينکه شخصاً در گروه دوم جاي مي گيرم اما اغلب برايم جالب است بدانم چرا برخي مردم در مواجهه با فيلم ها به سراغ لذت هايي خاص مي روند که حداقل با ذائقه من هماهنگ نيست.
در ميان شخصيت هاي اصلي «جايي براي پيرمردها نيست» يک قاتل روان پريش وجود دارد که ... (ادامه مطلب را بخوانید)
امروز ستم با گامهای استوارتری میگذرد
و سرکوبشدگان خود را
برای دههزار سال دیگر بسیج میکنند.
خشونت تصریح میکند : اینگونه که هست ، برجای نیز میماند.
هیچ صدایی
جز صدای حاکمان بهگوش نمیرسد و
استثمار در بازارها فریاد برمیآورد : تازه حالا
دست بهکار میشوم.
اما بسیارند اکنون در میان سرکوبشدگان
که میگویند: آنچه ما میخواهیم ، هرگز شدنی نیست.
آن که هنوز زنده است ، نمیگوید: هرگز!
به مطمئنترین ِ چیزها هم اطمینانی نیست.
اینگونه که هست ، برجای نمیماند.
زمانی که حاکمان از سخنگفتن بازایستند
محکومان زبان بهسخن خواهند گشود.
چه کسی میگوید: هرگز؟
مقصر کیست ، اگر که سرکوب همچنان پابرجاست؟
ما مقصریم.
مقصر کیست ، اگر سرکوب درهمشکسته شود؟
ما مقصریم.
آن که درهمکوبیده میشود ،
برپاخیز!
آن که باخته است ،
مبارزه کن!
در برابر ِ کسی که به وضعیت ِ خویش آگاه گشته ،
چگونه باید ایستاد؟
زیرا که مغلوبان امروز
فاتحان فردایند.
و هرگزْ بدل خواهد شد
به همین امروز!
اگر بهزندگیای نظر افکنده شود که بیوقفه و پیاپی غنیتر و انباشتهتر میشود، و آنقدر بالا میرود که با دوربین ِ نجومی هم نمیتوان بهآن دست یافت، آنوقت است که وجدان دیگر روی آرامش را بهخود نخواهد دید. اما این خوب است که وجدان دچار زخمهای بزرگ شود، زیرا که از این راه نسبت به هر گزشی حساس میشود. بهگمان من اصولآ تنها کتابهایی باید خوانده شوند که خواننده را گاز میگیرند و نیش میزنند. اگر کتابی که میخوانیم ما را با ضربهی مشت بر جمجمه بیدار نکند، پس چرا آن را میخوانیم؟ برای آنکه ما را خوشحال کند، آنگونه که تو مینویسی؟ خدای من، ما بدونِ کتاب هم خوشحال میبودیم، و خودمان هم میتوانستیم در صورتِ نیاز کتابهایی بنویسیم که ما را خوشحال کنند. ولی ما بهکتابهایی نیازمندیم که مانندِ مصیبتی که برایمان بسیار دردناک است، بر ما اثر کنند، یا همچون مرگِ کسی که او را حتی از خود نیز بیشتر دوست داریم، یا همچون زمانیکه بهدور از همهی انسانها بهدرونِ جنگلها رانده میشویم، یا همچون یک خودکشی. کتاب باید تبری باشد برای دریای یخزده در درونمان.