پرنده
دلم می خواهد آن قدر کوچک بشوم که
به قدر یک پرنده باشم
آن وقت پر بزنم و بیایم پیش تو
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 18:7 توسط علی نیرومندپور (آرش)
|
امروز، برای من، روز خوبی نیست؛ روز بد تنهایی ست. اینجا را غباری گرفته است. پنجره ها نمی خندند و آب نمی جوشد و بوی مستی آفرین تن تو در این اتاق پیچیده است. یاد تو هر لحظه با من است؛ اما یاد، انسان را بیمار می کند. اینجا هیچکس نیست که غروبها به من خوش آمد بگوید و موهای نرمش را میان دستهای من بگذارد و بخندد. به من باز گرد ....!