در آرزوی رسیدن به شهر سبز

چند روز پیش فیلم جادوگر شهر اُز (The wizard of oz) ساخته فانتزی موزیکال ویکتور فلمینگ  1939 را دیدم . خیلی وقت بود که کنجکاو بودم آن را ببینم چون هم روزنامه «گاردين»، فيلم «جادوگر شهر اُز» را به‌عنوان برترين فيلم‌ خانوادگي تاريخ سينما اعلام كرده بود و هم در دوران کودکی کارتون آن یکی از کارتونهای محبوبم بود .

صدای جادوگر از پس پرده شنیده می شود : "خشم اُز بزرگ و قدرتمند را بر نینگیزید . به شما گفتم فردا شب بر گردید ." جودی گارلند می گوید : "اگر واقعا بزرگ و قوی هستی سر قولت می مونی !" اُز : "به خودتان اجازه می دهید که از اُز بزرگ انتقاد کنید؟ ای بندگان ناسپاس!" در این حین سگی که همراه آنهاست ، پرده ای که اُز پیر پشت آن مخفی شده و از طریق بلندگو صدایش را پژواک میداده است کنار می کشد و جودی و همراهانش مترسک ، مرد آهنی و شیر واقعیت وجودی او را که به آنها پشت کرده است را می بینند. اُز متوجه پس رفتن پرده می شود و همانطور دستپاچه ، نیمی از جمله اش را مقابل بلندگو می گوید اما نیمه دوم جمله را با نوعی احساس ضعف بیان می کند : "من جادوگر بزرگ و نیرومند اُز هستم ."

آنچه از فیلمی مثل جادوگر شهر اُز می آموزیم این است که منطق رازگشایی کافی نیست . کافی نیست بگوییم : خیلی خوب ! این فقط یک نمایش بزرگ برای متاثر کردن مردم است و پشت پرده تنها یک پیرمرد متواضع داریم و چیزهایی از این قبیل . انگار به نوعی ، در ظاهر ماجرا حقیقت بیشتری نهفته است . ظاهر هم حقیقت موثری را در خود دارد .

در ادامه همان صحنه ، مترسک از پیرمرد می پرسد :" پس قلبی که به این مرد آهنی و شجاعتی که به شیر ترسو قول دادی چه می شه ؟" و بعد دیگران دسته جمعی می پرسند : "و مغزی که به مترسک قول دادی ؟" اُز : " هر کسی می تونه مغز داشته باشه . این یک ابزار خیلی متوسطه ! از جایی که من میام دانشگاه ، کرسی های بزرگی برای یاد گرفتن وجود داره ، جایی که انسان ها می رن که متفکرین بزرگی بشن و بعد وقتی بیرون میان به افکار عمیقی فکر می کنن و البته با مغزی که تو داری . اما اونها چیزی رو دارن که تو نگرفتی . یک مدرک ! بنابراین ، با خوش نیتی نسبت به قدرتی که به من محول شده از طرف کمیته دانشگاهی مردمی ، به تو درجه دکترای افتخاری فکرشناسی اعطا می کنم ."  مترسک مدرک را می گیرد ، انگشت بر شقیقه می گذارد و ناگهان شروع به بیرون ریختن جملاتی می کند : " مجموع جذر دو ضلع یک مثلث متساوی الساقین مساوی است با جذر ضلع دیگر ." خود مترسک از این جملات تعجب می کند : " وای ! چه لذتی ! چه شوری ! من صاحب مغز شدم . "

و این تناقض سینماست ؛ تناقضِ باور . ما به راحتی باور نمی کنیم یا از باوری روگردان نمی شویم . ما همواره به نوعی از وضعیت شرطی باور داریم . من خیلی خوب می دانم که این حالت ، تقلبی است اما به هر حال اجازه می دهم از نظر عاطفی متاثر شوم .

زبان خیالی سینما هم می تواند آرامش زا باشد و هم آرامش زدا، همچنان که بزرگراه گمشده لینچ، پرسونای برگمان و معلم پیانوی میشل هانکه چنین هستند. مثلا وقتی که دوروتی و کو درمی یابند که جادوگر اُز پیرمردی در پس یک پرده است، با این حال، آنها از وی انتظار جادوگری دارند. اینجاست که خیال همچنان می تازد و خود را واقعی تر از واقعیت به ما عرضه می کند. واقعیت سینمایی فراتر از روایت و داستانی است که شاهد آن هستیم. این واقعیت ، لذتی فراهم می آورد که خاص سینماست و ورای هرگونه لذتی است.

در آواتار نیز کامرون عدن یا بهشتی خلق کرده است که در فکر و تخیل هر کسی وجود دارد و وقتی در تقابل با دنیای واقعی قرار می گیرد مثل «نئو» شخصیت اصلی ماتریکس تصمیم می گیرد از زندگی معمولی و تکراری خود پشت میز اداره خلاص شود و در ماتریکس غرق شود و در آواتار نیز جیک و دوستان زمینی‌اش آن فضا را درک می‌کنند و تمام تلاش خود را برای رساندن خود به آنجا صورت می‌دهند که این صحنه در حقیقت به گفته خود کامرون تداعی کننده صحنه‌های فیلم مورد علاقه زمان کودکی‌اش یعنی «جادوگر شهر اُز» است که دختر قهرمان داستان با دوستان عجیب خود در تلاش برای رسیدن به شهری هستند که گفته می‌شود همه جای آن سبز است و...

به جرات می‌توان گفت تمام مردم کره زمین چه آنهایی که معتقد به بهشت هستند و  چه آنهایی که فلسفه نهیلیستی یا پوچ گرایی را می‌پرستند، همه در آرزوی رسیدن به این شهر سبز هستند که در جادوگر شهر اُز جاده‌ای زرد رنگ انسان‌ها را به آنجا می‌رساند و در آواتار رابطه احساسی بین جیک و نیتری است که در نهایت به آشنایی جیک با عمق طبیعت و زندگی دیگر موجودات زنده جهان خلقت و احترام به زندگی و محیط زیست آنها می‌رسد؛ به عبارتی در صورت رعایت این قواعد در هر دنیایی، بهشتی ایجاد می‌شود که هر کس دوست دارد در آنجا باشد...

منابع : سینما به روایت اسلاوی ژیژک ترجمه سعید نوری

 روزنامه نیویورک تایمز «مانولیا دارگیس»

غریزه بقا ( ریچارد کورلیس )

يك كارگردان محبوب و مستقل، و يك برنده اسكار هميشه با اينگونه سئوال‌ها روبه‌روست: فيلم بعدي‌اش چيست؟ آيا همان فرمول و سبك مورد علاقه‌اش را به کار می گیرد يا قصد ساختن يك فيلم تجاري و پرفروش دارد؟ كار بعديِ‌ او دنباله‌سازي‌ست يا بازسازي؟ دني بويل كه در سال 2009 با «ميليونر زاغه‌نشين» برنده هشت جايزه اسكار شد،‌ و فيلمش در سراسر دنيا نزديك به 378 ميليون دلار فروش كرد از آن دسته كارگردان‌ها نيست كه يك شبه و از روي اتفاق به شهرت رسيده باشد. نويسنده و كارگردان انگليسي كه حماسه «ميليونر زاغه‌نشين» را در كارنامه‌اش به ثبت رسانده، حالا با 127 ساعت بازگشته،‌ فيلمي كوچك درباره مرد جواني كه داخل شکاف یک دره سقوط مي‌كند و شرايط وحشتناكي را پشت سر مي‌گذارد

مرد جوان آرون رالستون (با بازي جيمز فرانكو) نام دارد. او در سال 2004 كتاب خاطراتش را تحت عنوان «ميان صخره و مكاني سخت» منتشر كرد كه شرح و توصيف آزمون كابوس‌وار و بسيار دشوار پنج‌روزه‌اش بود. او در سال 2003 دست به يك سفر انفرادي در ارتفاعاتِ صعب‌العبور و مرتفع جان بلو واقع در ايالت يوتا زد. آرون به يك دره عميق سقوط كرد،‌ اما یک تخته سنگ بزرگ روی دستش افتاد و او را میان ديوار دره‌ي عميق زندانی کرد. او در طول فيلم ناتوان از هر کاری ست: ناتوان و عاجز از نشستن،‌ مانور دادن يا كار و حركت خاصي که بتواند منجر به نجات و رهایی او شود، با آب و غذاي اندك و هيچ اميدي به نجات يافتن. آرون با استفاده از مهارت‌هاي مهندسي خودش تلاش کرد تا تخته سنگ را از روی دستش بردارد. او تصميم مي‌گيرد تسليم مرگ شود يا بجنگد، همانجا بماند تا در تنهايي خودش بميرد يا با كارد تيز جراحي‌اش خودش را از شر دست له شده و ازکار افتاد ه اش در زیر آن تخته سنگ بزرگ راحت کند. 

از نظر سينمايي،‌ بويل و گروه‌اش در اين فيلم دلهره‌آور وظيفه سخت و دشواري داشته‌اند. برخي فيلم‌ها داستاني تك‌نفره دارند و در اصل براي نشان دادن يك مرد ساخته مي‌شوند (اسپنسرتريسي در «پيرمرد و دريا»،‌ جيمز استيوارت در «شبح سنت لوئيس»)، برخي فيلم‌هاي ديگر مثل درام جنگي «لبنان» گروه كوچكي از مردان را درون يك مخمصه و موقعيتي شلوغ، و پرهرج و مرج مي‌فرستد كه به نوعي حكم همان زندان و محيط محدود و بسته را دارد. اما آرون به بدترين شكل ممكن در نقطه‌اي دورافتاده،‌ تنها و بي‌كس گير افتاده است: هيچ جايي نمي‌تواند برود،‌ هيچ حركتي نمي‌تواند بكند، هيچكس براي صحبت كردن ندارد غير از خودش، صحبت كردن با دوربين و فیلمهایی که گرفته. چگونه يك كارگردان مي‌تواند در چنين موقعيت دشواري براي نگهداشتن سينماروها تنوع بصري ايجاد كند؟ اينكه يك موقعيت هراس‌انگيز را چنان با مهارت و تسلط پرداخت كند كه تماشاگر تا آخرين لحظه چشم از پرده‌ي سينما برندارد.

بويل با سبك غريب و منحصر بفردش دقيقاً مطابق آنچه كه شما انتظار داريد عمل مي‌كند: چند پخش كردن قاب تصوير و نشان دادن همزمان چند تصوير از چند اتفاق ديگر در آن،‌ حركت و گردش سريع دوربين،‌ و مناظر و چشم‌اندازهاي خيره كننده از آسمان. اما از سوي ديگر فيلم با فرو غلتيدن در فلاش‌بك‌ها،‌ حدس و گمان‌ها و تصورات باطل، موسيقي‌ اي.آر. رحمان،‌ آهنگ راك و موسيقي‌هاي مياني ذهن تماشاگران را سخت از موضوع اصلي منحرف مي‌كند. اما «127 ساعت» بيشتر درامِ خود را در چهره تكيده و لاغر و استخواني اما معني‌دار و گوياي فرانكو مي‌يابد. آرون نااميدي، استيصال و درماندگي‌اش را بدون دستپاچگي، سراسيمگي،‌ و هول و هراسي به نمايش مي‌گذارد. او مبارزه‌طلبي را بر روي يك سري از مشكلات كه بايد حلشان كند متمركز مي‌كند: پيدا كردن آب براي زنده‌ماندن،‌ ساختن يك سيستم قرقره بالابر براي بلند کردن و برداشتن تخته سنگ بزرگ،‌ گردآوري هر چيز به درد بخور براي زنده نگهداشتن خودش. اين فيلم يك راهنماي كامل براي بقاء و زنده ماندن است با مباني و اصول هستي‌گرايانه كه مي‌توانست به فيلمي با موضوع فرار از زندان نيز تبديل شود،‌ فيلمي پر از كات‌هاي سريع،‌ تدويني پيچيده،‌ و اوج گرفتن‌هاي عالي و معركه.

منبع :فیلم نگاه

تکریمِ جنونِ ذاتی هنر (راجر ایبرت)

فيلم قوي سياه ساخته‌ي دارن آرنوفسکي، يک ملودرام تمام‌عيار است که با حرارت و شکوه بسيار روايت مي‌شود. فيلم اجراي قهرمان‌وار و جسورانه‌ي ناتالي پورتمن را کانون تمرکز خود قرار مي‌دهد و نزاع ميان دو قطب خير و شر را در باله‌ي درياچه‌ي قو اثر چايکوفسکي منعکس مي‌کند. بالريني که پورتمن نقشش را ايفا مي‌کند، هنرمندي است که به واسطه‌ي هنرش درک خود را از واقعيت از دست مي‌دهد.باله‌ي کلاسيک، همواره د رارتباط با چيزي غيرواقعي است. قالب هنري، توهم ِ غلبه بر واقعيت و حتي ناممکن‌ها است و همواره ايده‌آل گرايي سرسختانه، نوعي تمرين فيزيکي و ذهني، را از بازيگرانش طلب مي‌کند. اين ايده‌آل‌گرايي بر همه‌ي جنبه‌هاي زندگي عادي هنرمند سايه مي‌افکند. به همين نحو نزاع بر سر واقعيت و ايده‌آل، نينا سايرز، کاراکتر پورتمن را از پا در مي‌آورد.

زندگي او صرف باله شده است. اين تماما انتخاب او بوده است؟ ... (ادامه مطلب را بخوانید)

ادامه نوشته

این منم ، ایسمن

دیروز  باری دیگر شاهد اجرایی از نمایش آنتیگون و این بار توسط دوست خوبم سید مهدی احمدپناه در نمایش پروژه پایان نامه کارشناسی ارشد با نام " این منم ، ایسمن " با روایتی متفاوت و جذاب بودم . تراژدی آنتیگون، به گفته ی هگل، "یكی از زیباترین شاهكارهای همه ی زمان هاست". به واقع، كمتر اندیشمند و فیلسوفی در جهان یافت می شود كه در باره ی تراژدی های سوفوكل، به ویژه اودیپ و آنتیگون، تاملی نكرده باشد.آنتیگون حماسه‌ی انتخاب است. حماسه‌ی وفاداری، از آن دست تعهدی که به حقیقت اعتبار می‌بخشد. در جهانی که برادر، برادر را می‌کشد، در جهان دیوانه‌‌ی پرآشوبی که مقتدران دم از قانون می‌زنند و گلوی هم را می‌درند. زن تنهایی از دلش فرمان می‌برد، بی‌اعتنا به بازی قدرت، به قیمت جان خویش «نه» می‌گوید...

 

آنتیگون: جز مرگ من، چیز دیگری هم می خواهی؟

كرئُن: نه، مرگ تو برای من همه چیز است.

آنتیگون: پس درنگ از چیست؟ همه چیز تو مرا بدآیند است و از بركت ایزدان، همیشه خواهد بود. همه چیز من نیز ترا بدآیند است – پارسایی، عشق خواهرانه و افتخار من. اگر می توانستی صداهایی را كه ترس خفه كرده است بشنوی، می شنیدی كه مردم مرا می خوانند، اما جباران از هر سعادتی برخوردارند، از جمله، از حق مطلقی كه هر چه می خواهند بگویند و هر كاری كه مایلند بكنند.

كرئُن: در تبای، تو تنها كسی هستی كه چنین می اندیشد.

آنتیگون: همه چون من می اندیشند ولی تو دهان ها را بسته ای.

كرئُن: ننگ نداری كه همه رهایت كرده اند؟

آنتیگون: از بزرگداشت خون كسانم چه ننگ؟

كرئُن: برادرت، اتئوكل كه خصمانه كشته شد هم خون تو نبود؟

آنتیگون: از خون پدر و مادرم.

كرئُن: ستایش كافرانه ی تو از خائن، ناسزایی است به او.

آنتیگون: اتئوكل خفته در خاك با من هم داستان است.

كرئُن: اگر عصیان گری را همسان او بستایی، ترا متهم می كند.

آنتیگون: اما آن دیگری، برادر او بود و نه برده ی او.

كرئُن: یكی دشمن میهن بود و دیگری دوست آن .

آنتیگون: قانون مرگ برای همه یكسان است.

كرئُن: رستگار و تبهكار سزاوار سرنوشتی یكسان نیستند.

آنتیگون: آیا این سخنان برای مردگان معنایی دارد؟

كرئُن: هرگز دشمن – حتا مرده – دوست نمی شود.

آنتیگون: من برای مهر ورزی به دنیا آمده ام، نه برای كینه ورزی.

كرئُن: پس برای مهر ورزی به مردگان به زیر خاك بخسب.

تا من زنده ام هیچ زنی در شهرم قانون نخواهد گذارد.

(آنتیگون، افسانه ی تبای، شاهرخ مسكوب، انتشارات خوارزمی – چاپ سوم، 1378)

کن با حضور پناهي

جعفر پناهي، کارگردان ایراني مطرح در سطح بین المللي، فیلمش را بطور قاچاقي و در یو اس بي که در داخل کیک جاسازي شده بود، به جشنواره کن فرستاد. فیلم، "این یک فیلم نیست"، پاسخ سینمایي پناهي به مجازاتي است که سال گذشته دادگاه برایش در نظر گرفت: شش سال حبس و 20 سال محرومیت از فیلمسازي. پناهي و همکار فیلمساز دیگرش، محمد رسول اف که او هم همین حکم را دارد ، به حکم خود اعتراض کرده اند و منتظر راي دادگاه تجدیدنظر هستند. "این یک فیلم نیست"، یک جور مستند است که به برزخ قانوني که پناهي در آن گرفتار شده است، مي پردازد. در این فیلم کارگردان تغییر جا مي دهد و دوربین را سمت خودش مي گیرد: او در برداشت هاي ثابت که در خانه اش در تهران گرفته شده، تلفني با وکیلش صحبت مي کند، با همسرش در مورد حکم اش حرف مي زند و به حیوان خانگي شان که یک آفتاب پرست است ، غذا مي دهد. وي با کنایه زدن به محکومیتش، دربرابر دوربین فیلمنامه اي که توسط مقامات ایران تصویب نشده بود، از رو مي خواند. او با استفاده از نوارچسب، همه درز هایي که به بیرون از آپارتمانش راه دارد را مي پوشاند و به تماشاگران کمک مي کند تا فضایي که باید در آن فیلم مي ساخت تا دولت ایران به او چراغ سبز ساختن فیلم را نشان مي داد، تصور کنند. "این یک فیلم نیست" که عنوانش را از روي تابلوي معروف " این یک چپق نیست" رنه مگریت برداشته است، نشان دهنده مقاومت و تمرکز بر هنر بعنوان یک توانایي براي تغییر جامعه است. مجتبي میرطهماسب، دستیار کارگردان و فیلمبردار اصلي فیلم مي گوید که او و پناهي از خطرات ساختن این فیلم و فرستادن آن به جشنواره کن آگاه بودند. این فیلم در بخش خارج از مسابقه به نمایش درآمد. میرطهماسب روز جمعه در کنفرانس مطبوعاتي که در جشنواره کن برگزار مي شد ، گفت: ما تصمیم گرفتیم خطرات کاري را که مي کنیم بپذیریم. ما با حکومت ایران مبارزه سیاسي نمي کنیم. ما ترجیح مي دهیم آزاد باشیم تا قهرماني باشیم در گوشه زندان.

منبع : روز آنلاین

روزت مبارک

می خواستم پستی برای روز زن برایت بنویسم اما دیدم نمی شود دیگر قلم زبان دلم نیست .