آب نه! تشنگی (پرویز خرسند)
آب کم جو! تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست
«مولوی»
این همه چشمه که در جای جای تاریخ جوشیده است، پاسخی به آبجویان بی درد نبوده و نیست ، که لبیک زمین و زمان بوده است و هست به تشنگانی که آب را با جانشان می خواندند. آبجویان تشنگی نشناسی که وسعت آب را با قمقمه های حقیرشان می سنجیدند. از حقارت انبارک شوراب هاشان نه به دریا که به جویی زنده نیز راه نبردند. چرا که وسعت عظیم در مخیله حقیر قمقمه شان نمی گنجید.
و تشنگان که ذره ذره جانشان عطش را می سرود ، جان تشنه کویر را نیز به آب نشاندند و دریا را به قلبشان بردند و چشم هاشان چنان وسعتی یافت که جهان ، حقیر نمود و دریا در مشتی جا گرفت.
آبجویان تشنگی نشناس در پی آنچه که نمی دانستند چیست ، سرگردان کوچه های تاریخ شدند و در معبر روزها به خواب سنگ رفتند ، و شناور در رود پرخروشی که می آمد و می رفت ، در آرزوی آب، به بازوی آب می غلطیدند و می رفتند ، و قصه آب را مثل قصه زندگی شان از یاد می بردند و بردند. آبجویان ، نیاز به آب را با قطره قطره ای که از دهان چرکین قمقمه هاشان می مکیدند فرومی نشاندند و تشنگی را جان نگرفته خفه می کردند. برای نشاندن نیاز زلال آب ، باید ... (ادامه مطلب را بخوانید)
دیشب بعد از حدود یک سال گذرم به سینما افتاد : سینما صحرا اکران خصوصی ناجی هنر فیلم جدایی نادر از سیمین اصغر فرهادی! هر چند بعد از محکومیت جعفر پناهی و عدم واکنش قابل قبولی از سوی هم صنفی هایش با خود عهد کرده بودم دیگه سمت سینما پیدام نشه ولی چکار میشه کرد آدمیزاده و ...
در «شهامت واقعي» برادران كوئن، جف بريجز نقشي را كه جان وين در نسخه قديمي بازي كرده، بازي نميكند. او نقش جف بريجز را بازي ميكند؛ يا بهتر است بگويم نقشي را كه در نوول جاودانه ريچارد پورتيس نوشته شده بازي ميكند. بسياري از ديالوگهاي كتاب هم عيناً به فيلم منتقل شده. بريجز كاريزماي ازلي و ابدي دوك (لقب جان وين، مترجم) را ندارد. تعداد كمي از بازيگرها چنين منزلتي دارند. اما معتقدم در اين فيلم، بريجز حضوري گرم و قدرتمند روي پرده دارد. موقع تماشاي نسخه قديمي (1969)، هميشه ميدانستيم كه در حال نگاه كردن به جان وين هستيم؛ اما حالا در نسخه جديد وقتي به روستر كاگبرن نگاه ميكنيم، به جف بريجز فكر نميكنيم(
امروز، برای من، روز خوبی نیست؛ روز بد تنهایی ست. اینجا را غباری گرفته است. پنجره ها نمی خندند و آب نمی جوشد و بوی مستی آفرین تن تو در این اتاق پیچیده است. یاد تو هر لحظه با من است؛ اما یاد، انسان را بیمار می کند. اینجا هیچکس نیست که غروبها به من خوش آمد بگوید و موهای نرمش را میان دستهای من بگذارد و بخندد. به من باز گرد ....!