در «شهامت واقعي» برادران كوئن، جف بريجز نقشي را كه جان وين در نسخه قديمي بازي كرده، بازي نمي‌كند. او نقش جف بريجز را بازي مي‌كند؛ يا بهتر است بگويم نقشي را كه در نوول جاودانه ريچارد پورتيس نوشته شده بازي مي‌كند. بسياري از ديالوگ‌هاي كتاب هم عيناً به فيلم منتقل شده. بريجز كاريزماي ازلي و ابدي دوك‌ (لقب جان وين، مترجم) را ندارد. تعداد كمي از بازيگرها چنين منزلتي دارند. اما معتقدم در اين فيلم، بريجز حضوري گرم و قدرتمند روي پرده دارد. موقع تماشاي نسخه قديمي (1969)، هميشه مي‌دانستيم كه در حال نگاه كردن به جان وين هستيم؛ اما حالا در نسخه جديد وقتي به روستر كاگبرن نگاه مي‌كنيم، به جف بريجز فكر نمي‌كنيم.

 

وين‌دوست داشت روي سنگ قبرش نوشته شود (Feo, Fuerte y Formal) يعني «زشت، قوي و باوقار». وقتي در دهه 1960 و 70 چند بار او را ديدم، خوش‌تيپ و باتجربه به نظر مي‌رسيد، اما غروري كه در او وجود داشت، از حد معقولي بيش‌تر نبود. ممكن است روستر يك هفت‌تيركش يك‌چشم بدعنق باشد، اما وين با بعدي كاملا ملايم نقش را بازي كرد. ولي جف بريجز مثل يك بي‌خانمان كه جايي براي سكونت پيدا كرده، كاراكتر را به تصرف خود درآورده است. ناخودآگاه از خودم پرسيدم چه‌طور متي رز جوان (هيلي استنفيلد) مي‌تواند بوي او را تحمل كند.

بي‌شك تصويري كه بريجز از شخصيتش ارائه مي‌دهد، به يك مرد قانون واقعي كه در سال‌هاي دور در غرب زندگي مي‌كرده، نزديك‌تر است. يك مرد چه‌قدر مي‌تواند مطبوع باشد وقتي بيشتر زندگي‌اش در كافه‌ها و پشت اسبش مي‌گذرد؟ همه اسب‌سوارهاي ناحيه كه لباس اضافه براي عوض كردن با خودشان حمل نمي‌كردند (مثل جان وين آن فيلم). البته او يك مرد قانون است كه اداره و اتاقي در شهر دارد، اما در طول فيلم بيش‌تر در مناطقي غريب و نحس به دنبال قاتل پدر متي مي‌گردد.

آن طور كه در نوول آمده، متي يك نوجوان پر دل و جرات است كه نگاهش مثل لبه كلاهش تيز است. او كلانتر كاگبرن را استخدام مي‌كند تا تام چني تبهكار (جاش برولين) را پيدا كرده و بازداشت كند. متي مي‌خواهد چني را به خاطر «كاري كه كرده» بكشد. اگر بريجز به‌راحتي جا پاي دوك گذاشته، هيلي استنفيلد هم از كيم دربي در نسخه اصلي تاثيرگذارتر است؛ البته دربي هم در جاي خودش خيلي خوب بود. وقتي استنفيلد در فيلم بازي مي‌كرده 13 ساله بوده كه به سن واقعي كاراكترش نزديك است. اما دربي 20 سالگي را رد كرده بود. كل داستان فيلم بر اساس اراده آهنين يك دختر است كه در غرب وحشي و با فلسفه چشم در برابر چشم بزرگ شده. اتفاقات بدي برايش افتاده و با كمك مرد مسني كه مي‌تواند برود و خودش را جلوي گلوله قرار دهد، ارزش‌هاي زندگي‌اش را به دست مي‌آورد.

چيزي كه برايم خيلي جالب است اين است كه دارم طوري داستان و فيلم را توضيح مي‌دهم كه انگار يك وسترن سرراست و خوب و تحسين‌برانگيز است. اين براي من يك غافلگيري است، چون برادران كوئن اين فيلم را ساخته‌اند. «شهامت واقعي » اولين فيلم كارنامه حرفه‌اي آن‌هاست كه در ژانر مشخصي ساخته شده است. اين فيلم از فيلم‌هاي دوست‌داشتني‌شان است. استادي آن‌ها در كارشان شگفت‌انگيز است. انتخاب بازيگران در فيلم‌ دقيق و تأثيرگذار است. فيلم‌برداري راجر ديكنز شكوهي را به يادمان مي‌آورد كه زماني ژانر وسترن داشت؛ و هنوز هم مي تواند داشته باشد.

 

اين فيلم يك «فيلم كوئني»، به آن معني كه قبلا به كار مي‌برديم، نيست. نامتعارف، عجيب‌وغريب، لايه‌لايه و كنايه‌آميز نيست. فيلم طوري است كه انگار اين دو مرد ـ كه تعدادي از اصيل‌‌ترين فيلم‌هاي زمانه ما را ساخته‌اند ـ به نقطه‌اي رسيده‌اند كه تصميم گرفتند لذت نابي را كه از هنر سرراست فيلم ساختن ناشي مي‌شود، تجربه كنند. مثل اين است كه ايگي پاپ (خواننده، آهنگ‌ساز، ترانه‌سرا و بازيگر) ترانه «ولنتاين خنده‌دار من» را بخواند؛ كه خوب هم مي‌‌خواند. پس اجازه بدهيد فيلم را به خاطر چيزي كه هست ستايش كنم، يك وسترن باشكوه. كوئن‌ها استادي خود را در جنبه‌هايي نشان داده‌اند كه اغلب ناگفته باقي مانده بود. حالا آن‌ها نشان مي‌دهند كه موافق با جريان هم مي‌توانند خوب شنا كنند.

به‌علاوه، روستر كاگبرن جايي نايستاده كه جف بريجز 40 سال پيش كارش را از آن‌جا شروع كرد؟ اولين باري كه او نظرم را جلب كرد در آخرين نمايش فيلم (1971) بود، وقتي كه براي ديدن فيلم «رودخانه سرخ» با بازي جان وين، با دوستش به سينماي محل‌شان آمده بود. از آن به بعد، آن جوان پاك‌چهره به‌سختي تلاش كرده تا در زندگي‌اش به جايي برسد كه بتواند نقش روستر را با يك ناپاكي خوشايند بازي كند؛ ناپاكي‌ خوشايندي كه وين نمي‌توانست به آن برسد.

با همه اين حرف‌ها، ستاره نمايش هيلي استنفيلد است، و بايد هم باشد. اين داستان، داستان اوست؛ اوست كه موتور محرك و راوي داستان است. اين اولين نقش مهم استنفيلد است. او خود را به نقش الصاق كرده و به‌درستي كاري كرده كه متي خيلي دوست‌داشتني از كار درنيايد. متي در دنياي دوست‌داشتني‌اي زندگي نمي‌كند. با ديدن نسخه اوليه در زمان خودش، حس كردم كمي به كيم دربي علاقه‌مند شده‌ام! اما با ديدن اين يكي به احتمال زياد كسي به هيلي استنفيلد علاقه‌مند نخواهد شد. شايد با يك فيلم ديگر او به چهره‌اي دوست‌داشتني تبديل بشود. اما او طوري در فيلم كوئن‌ها بازي مي‌كند كه دوست داريد يك جورهايي هواي‌تان را داشته باشد.

مت ديمن، جاش برولين و بري پپر، وزن و اعتبار خاصي به نقش‌هاي مكمل‌شان داده‌اند. ديمن نقش لابيف را بازي مي‌كند؛ يك رنجر تگزاسي كه مدت‌هاست در پي به دام انداختن تام چني‌ست. گلن كمپبل اين نقش را در فيلم قديمي بازي مي‌كرد و با توجه به لحن آن فيلم، انتخاب مناسبي بود. ديمن نقشش را با تلخي و شومي بيش‌تري بازي مي‌كند. لابيفي كه او بازي كرده، فقط يك وردست نيست. او و كاگبرن مشكلات ديرينه‌اي با هم دارند كه براي ما معلوم نمي‌شود. لابيف مردي ا‌ست كه وظيفه‌شناسي بي‌تكلفي دارد.

 

برولين در نقش تام چني، يك موجود بدذات كامل و خالص است. او مثل يك مار زهردار، همان طور كه آماده شليك كردن به روستر است، آماده شليك كردن به متي هم هست. در ژانر وسترن اين امكان هست كه شخصيت‌هاي منفي تيرگي و سياهي كم‌تري نسبت به فيلم‌هاي مدرن با آن جنبه‌هاي قدرتمند روانشناسي‌شان، داشته باشند. بري پپر هم نقش لاكي ند پپر را بازي مي‌كند؛ سردسته گروهي كه چني با آن‌ها مي‌پلكد. او و سه نفر ديگر در يك چمن‌زار، دوئل جانانه‌اي با روستر به راه مي‌اندازند. البته او بر خلاف اسمش براي گروه خوش‌شانسي نمي‌آورد.

فيلم 1969 كه كارگردان كهنه‌كار هاليوود هنري هاتاوي ساخته بود، مناظر چشم‌نوازي داشت. سكانس چمن‌زار و چند صحنه ديگر در كوه‌هاي سن‌خوآن كلرادو، نزديك تلورايد فيلم‌برداري شده بود. اما تمام لوكيشن‌هاي اين فيلم تگزاس است. اگرچه بعضي از مناظر زيبا هستند، اما بيش‌ترشان خشن و تهديدكننده هستند؛ درست مثل زمين‌هاي لم‌يزرعي كه در كتاب‌هاي كورمك مك‌كارتي يا لري مك‌مورتي توصيف شده است. استنفيلد از اول تا آخر فيلم كارش را درست انجام داده ولي صحنه‌اي كه تماشاگران خيلي دوست دارند آنجايي ا‌ست كه با يك اسب‌فروش (داكين متيوز) سر قيمت چانه مي‌زند. كليد اين صحنه ديالوگ‌‌نويسي كوئن‌هاست كه صاف و پوست‌كنده‌ است و هرگز كش پيدا نمي‌كند.

با ديدن اين فيلم كوئن‌ها، مثل كارهاي قبلي‌شان شگفت‌زده شده‌ام اما جنس اين حيرت فرق مي‌كند. به جاي اينكه بگويم اميدوارم دوباره «فيلم كوئني» بسازند، مايلم به اين فكر كنم كه با ذائقه خوبي كه اين دو كارگردان دارند، ممكن است در ژانرهاي ديگر چه جور فيلمي بسازند؟ موزيكال چطور است؟ اوكلاهما! (موزيكال كلاسيك فرد زينه من) آماده بازسازي است.