و صدايم چون مشتي غبار فرو نشست
سکوت نه از بی صداییست...
نفس هست و حرف هم،
ناگفته ها و گفته شده ها،
شنیده ها و نشنیده ها...
سکوت از نبودن بغض نیست...
از بی دردی نیست...
سکوت از عادت نیست...
از روزمرگی و فراموش شدگی،
از خواب و رخوت و بی حوصلگی،
از دلتنگی...
سکوت از فریادهای در گلو مانده است و نعره هایی که هیچ وقت شنیده نشد...
همه چیز هست و گوشی نیست برای شنیدن...
جز سکوتی که گاه و بی گاه همدم فریادهایی است که بی خبر و ناخواسته از روزهایی دور می آید.
یا شایدم روزهایی نزدیک...
از چیزهایی که فراموش شده...
از خیانت هایی که به روزگار شده...
نه، انگار... باز هم حرفی نیست!!!
سهراب سپهری
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 13:59 توسط علی نیرومندپور (آرش)
|
امروز، برای من، روز خوبی نیست؛ روز بد تنهایی ست. اینجا را غباری گرفته است. پنجره ها نمی خندند و آب نمی جوشد و بوی مستی آفرین تن تو در این اتاق پیچیده است. یاد تو هر لحظه با من است؛ اما یاد، انسان را بیمار می کند. اینجا هیچکس نیست که غروبها به من خوش آمد بگوید و موهای نرمش را میان دستهای من بگذارد و بخندد. به من باز گرد ....!